نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
بچه کوير
 
 
 
 
 
 

               

بچه کوير

 

صفحه اصلی

بايگانی نوشته ها پست الکترونيک

شنبه، 26 مهر، 1382

خداحافظ......رفيق....

داش فرشيد:خيلي وقته كه من و تو دو تايي ننشستيم پاي حرفاي هم .امشب خوش دارم دو تايي يه خورده با هم اختلاط كنيم ..تازگيا رو تقويم رونيگا كردي؟هيچ حواست هست دقيقا يك ساله كه داري مي نويسي و مي نويسي و مي نويسيهر وقت هم كه پشت كيبورد مي نشستي و به مونيتور خيره مي شدي؛اينقدر خاطره جور وا جور تو ذهنت وول مي خورد كه نمي فهميدي از كجا شروع كنيحرف خاطره شد؛يادته پسر دوره دببرستان يه همكلاسي داشتي كه اسمش محمود بود؟همون كه بهش مي گفتي محمود قيصربس كه اين بچه فيلم قيصر رو دوست داشتهر وقت كه فرصتي مي شد؛يه دستمال دستش مي گرفت و دور كلاس مي چرخيد و بلند جار مي زد:چه سر افراز بود قيصر كه براي دفاع از ناموس خواهر و خون برادر عذاب دنيا و آخرت رو به جون خريد و چه بد بخت بود فرمان-برادر قيصر-؛كه زبان به كام كشيد و بي ادعا به مسلخ رفت و بي دفاع و به نامردي اسير خاك شديادته وقتي معماري قبول شدي و دانشگاه اومدي ؛چقدر عذاب كشيدي .آخه اونجا اصلا يه جور ديگه بود ولي بلاخره روزگار تو رو هم عوض كرد.سبيل تراشيدي و شلوار جين پوشيدي و ژل به موهات ماليديآخر سر هم كه عاشق شدييادته هر وقت اون صحنه هاي عاشقانه رو مرور مي كردي و ازشون مي نوشتي ؛عين همون روزا سرخوش و سر حال مي شدي و روي ابرها راه مي رفتي؟حتي وقتي كه از روز آخر نوشتي؛عين همون روز جهنمي حالت يه جوري شد0انگار كه هزار سال بود كه نخوابيده بودي و هزار كيلو سرب سرد روي سينه ات سنگيني مي كردو هزار دريا اشك توي چشمات خونه كرده بودروزاي سخت عذاب و نياز هم عين تموم روزاي بد و خوب اين زندگي گذشت و ازشون فقط يه خاطره به جاموند.شايد حق با تو باشه.بعد از چهارده ساعت كار روزانه ؛ديگه نه وقتي واسه آدم مي مونه و نه حوصله اي.فقط تو اين دم آخر و حمله هاي واپسين اين وبلاگ؛دلم مي خواد يادت باشه كه خيلي چيزا به اين گوشه از خاك بي انتهاي سايبر بدهكاريخيلي چيزا كه ياد گرفتي و خيلي احساسهاي خوب و نازنين كه فقط اينجا مي تونستي تجربه كني خداحافظ

 

پيام‌هاى ديگران

شنبه، 12 مهر، 1382

پاييز

اون روز رو خيلي خوب يادمه.حدوداي دم غروب بود و باد خشك و سرد پاييزي ؛برگهاي زرد رو به اين سو و اون سو پرتاب مي كرد و حس مرگ رو تو وجود آدم مي ريخت .ولي سرماي وجود من ؛بخاطر سرماي باد نبود؛بخاطر برگه آزمايشي بود كه ديده بودم و جملاتي بود كه شنيده بودم و هزار بار توي ذهنم مرورشون كرده بودمتو و صنم نمي تونيد با هم ازدواج كنيد.اگه ازدواج كنيد ؛احتمال زيادي هست كه فرزندانتون مبتلا به تالاسمي بشندچند لحظه اي بود كه اون برگه لامصب رو بدست باد پاييز سپرده بودم.باد هم برگه رو همراه با برگهاي خشك و مرده به مسافت دوري برده بود.ولي حقيقت هنوز دست نخورده؛محكم و استوار بر سر جاي خودش مونده بود.هزار با خودم جنگيده بودم.اول مي گفتم:بي خيال؛هر چي بادا باداينا فقط احتمالهولي بعدش ياد اون روزي مي افتادم كه به طور اتفاقي گذارم به مركز بيماريهاي خاص شهرمون افتاده بود و چند تا از اون بچه هاي معصومي كه- نا خواسته يك زندگي كوتاه و پر از رنج رو تجربه مي كردند رو ديده بودم.تصوير اون بچه هاي بيگناه؛تا چند روز روي ذهنم سنگيني مي كرد ..نه اينقدرها هم بيشرف و پست نبودم كه بخاطر دل خودم؛رنج و عذاب ابدي رو به ديگران تحميل كنمبعدش از خودم مي پرسيدم:اگه قيد پدر بودن و فرزند داشتن رو بزنم چي؟بعدش به خودم از درد مي پيچيدم و به خودم جواب مي دادم:يعني من نمي تونم پدر باشم؟از اون گذشته؛صنم تنها فرزند خونواده است.يعني اون پيرمرد و پيرزن نازنين-پدر و مادر صنم-بايد آرزوي داشتن نوه رو به گور ببرند؟چشمه خونواده و اصل و نسبشون بايد خشك بشه؟يعني جواب اونهمه محبت بي دريغ رو بايد اينجوري بدم؟هزار بار اين دور باطل رو در ذهن خودم مرور كرده بودم و سرگردان و خسته؛به جاي اولم برگشته بودم.نگاهم رو از آسفالت سرد خيابون گرفتم و به افق خيره شدم.خورشيد؛آرام و مغرور؛با طمانينه خاصي به آغوش افق فرو مي رفت.هزار بار اين صحنه رو با صنم ديده بودم و در حاليكه ازگرماي وجودش آرامش مي گرفتم:به خودم گفته بودم :اگه خورشيد و آسمون و مهتاب و زمين به هم بريزند؛نمي زارم اين دختر يك لحظه ازم جدا شه و يه تار مو از سرش كم بشه.ولي حالا نه خورشيد خاموش شده بود و نه منبع نور مهتاب به زمين سقوط كرده بود.ولي……..قلبم به شدت مي سوخت؛انگار كه قسمت غروب كرده خورشيد سوزان ؛بجاي پشت كوهها از قلب من سر در آوورده بود...

پيام‌هاى ديگران

پنجشنبه، 3 مهر، 1382

خوشه های خورشيد

هر وقت به سرزميني كه روي خاكش زندگي مي كنم فكر مي كنم؛حس غريبي وجودم رو لبريز مي كنه.احساس افتخار به كسانيكه كه از پيش از تاريخ؛در مكاني كه طبيعتش لحظه اي به مرام دل آدم نيست زندگي كردند و سختي هاي بيشمار طبيعت رو تحمل كردند و نقش بهشتي كه هيچگاه به چشم حود نديدند ؛ روي كاشي هاي رنگارنگ و پته هاي صد رنگ و قالي هاي هزار رنگ به تصوير كشيدند .و البته احساس ترحم به مردمي كه هر گردنكش و جراري كه در ايران ظهور كرد يا پا به اين ميهن گذاشت:تا خوني از اهل اين ديار نريخت و شمشيري به پهلوي اهل اين ديار فرو نكرد از پا ننشست …هنوز اگه خوب گوش ها رو تيز كني صداي ثم اسبان سپاهيان اسكندر مقدوني رو مي توني بشنوي…اگه گذارت به محله پامنار بيفته و مسجد قديمي اون محل رو ببيني:تجسم تصوير مناري كه آقا محمد خان قاجار از سرهاي بريده مردان پاك نهاد اين ديار در اونجا ساخت و نهر رواني كه از خون پاك اونها جاري كرد زياد سخت نيست…

ما جمعي از نورسيدگان اين خاك قديمي؛در گوشه اي از سرزمين بي انتهاي سايبر ؛محفلي تدارك ديده ايم…محفلي بي ريا و با صفاو پر از اميد…..اميد به فرا رسيدن روزهايي كه خورشيد عشق و صفا بر ذره ذره وجود همه ما تابيدن بگيره و طعم خوشه هاي نيكبختي از درخت هميشه سبز رحمت الهي كام همه ما رو شيرين كنه…هر مهمان كه به محفل ما قدم بزاره؛مجلس ما رو روشنايي بخشيده و البته كام خودش رو هم شيرين كرده…

پيام‌هاى ديگران

یکشنبه، 23 شهریور، 1382

روزی ديگر

وقتي كه از خونه زدم بيرون هوا هنوز گرگ و ميش بود.آ‏فتاب تازه طلوع كرده بود و رو شنايي خورشيد؛مثل مادري كه صد سال از بچه اش دور بوده؛با شور و حرارت خاك كهنه كوير رو در آغوش مي كشيد.وقتي كه به كارگاه رسيدم؛ديدم كسي تو پاركينگ نيست….هر روز صبح همين موقع؛جعفر –راننده كارگاه-با عشق بچه گانه اي لند كروز كهنه و زهوار در رفته رو مي شست و برق مي نداخت… وارد محوطه كارگاه كه شدم؛ حس غريبي تو وجودم ريخت…انگار كه تو تموم كارگاه خاك مرده پاشيده بودند…وارد دفتر كه شدم؛ديدم بسيم-نگهبان كارگاه-نشسته پاي سماور و داره چايي درست مي كنه….بهش گفتم:تو اينجا چي كار مي كني؟جمال كو؟جعفر كو؟…بقيه كجان؟…آ‹وم بي صدا بلند شد و گفت:ديروز بعد از اينكه شما تشريف برديد منزل؛از دژبان مركز اومدند اينجا.حكم احضار تموم سرباز هاي وظيفه مجموعه هم دستشون بود.همه امروز بايد خودشون رو معرفي كنند به پادگان لشكر….خيلي وقت بود كه از ما خواسته بودند كه سربازهاي وظيفه-نه افسرهاي وظيفه مثل من- رو به پادگان بر گردونيم.ولي ما به بهانه هاي مختلفي شونه خالي كرده بوديم و اچازه نداده بوديم...و اونها هم اقدام كرده بودند…بسيم؛يه استكان چايي جلوم گذاشت و ازم اجازه گرفت و رفت سر كارگاه….وقتي كه تنها شدم؛سكوت همه جا رو گرفت.چقدر اينجا با سكوت بيگانه بود..هر روز صبح همين موقع دوازده نفر سرباز جوون و با نشاط اينجا نشسته بودند و مدام مي گفتند و مي خنديدند.همه اين بچه ها؛از قشرهاي ضعيف جامعه بودند…روزي كه سپردنشون به دست من؛با خودم فكر كردم كه اين بچه ها هيچي ندارند؛نه پول دارند؛نه كسي رو دارند كه پشت و پناهشون باشه….تنها دار و ندار اين بچه ها؛فقط غرور و شور جووني شون بود …تموم سعي و تلاشم رو كردم كه اين بچه ها حداقل شاد باشند و غرورشون لگد مال نشه.اگه تا آخر سربازيشون با من مي موندند؛از هر كدومشون يه تكنيسين كارگاه مجرب مي ساختم…. ولي حالا اصلا معلوم نبود كه چي بسرشون مياد…

كارگر ها كم كم سر و كله شون پيدا مي شد و تا چند دقيقه بعد هم كارگاه به طور كامل فعال مي شد…پارچ آب رو برداشتم و رفتم سر وقت گلدوناي لب پنجره…حالا كه هاشم نبود:يكي بلاخره بايد به اين گلدونا مي رسيد.گرم آب دادن به گلدونا بودم كه بسيم اومد تو و گفت:آقاي مهندس ؛لودر ها اومدند براي گود برداري؛چي كار كنم؟جواب دادم؛صبر كن الان خودم ميام….پارچ رو گذاشتم كنار و رفتم طرف در …موقع رفتن؛نيگام افتاد به ساعت ديواري بزرگ دفتر…عقربه هالي ساعت؛همون طور ديوانه وار دنبال هم مي دويدند …انگار نه انگار كه دوازده قلب نازنين :ديگه توي اون اتاق نمي تپيد.از اتاق زدم بيرون .روز ديگه اي از زندگي شروع شده بود…

پيام‌هاى ديگران

سه‌شنبه، 11 شهریور، 1382

اعدامی

……بازخواني يك حبر چند خطي از يك روزنامه محلي..

 

هزار بار..هزار بار اون صحنه لعنتي رو توي ذهن خودش مرور كرده بود.همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاده بود.يه بحث كوتاه چند دقيقه اي..بعدش هم خشم و فرياد.بعد هم جوي خون تا ديروز ؛هر وقت كه به صحنه جوي خون مي رسيد؛به خودش مي گفت:خوب شدحقش بود.اون كثافت به چه حقي به حضرت عمر-خليفه دوم-فحش داد؟اگه حضرت عمر فرمودند لواط در مواردي جايز است؛حتما چيزي مي دونستند كه اين مسئله رو فرمودند.مرتيكه بي شعور حسين بن علي رو به رخ من مي كشه.يادش اومد كه اينقدر سريع خنجر رو توي قلب جوون شيعه مذهب فرو كرده بود كه طرف حتي نتونسته بود جمله اش رو تموم كنهتوي دادگاه سرش رو بالا گرفته بود وبا غرور و افتخار گفته بود:اون به خليفه توهين كرده بود و جزاش مرگ بود.اصلا همه شيعه ها رافضي اند و خارج از دين.ياد اون فيلم ويديويي افتاد كه يه شب تو خونه مفتي رهبر مذهبي-منطقه شون ديده بود.فيلم مربوط به مراسم ويژه اي بود كه طالبان تدارك ديده بودند و يك جهانگرد فرانسوي جونش رو به خطر انداخته بود و مخفيانه از مراسم فيلم گرفته بود-طالبان فيلم برداري رو در رديف بت پرستي مي دونستند-تو اين فيلم ؛يك جوون شيعه زيبا رو توسط يك زن برقع پوش سر بريده مي شدو توسط جمع كثيري از اعضاء حاضر در مراسم مورد تشويق قرار مي گرفتوقتي كه حكم اعدام بهش ابلاغ شد؛اينقدر خوشحال شد كه از خوشحالي اشك ريخت.حالا كه يه شيعه رافضي و خارح از دين رو كشته بود؛حتما خداوند گناهانش رو مي بخشيد و به بهشت مي رفتبهشتباغهاي زيبا و پر از ميوه؛انواع لذتها؛از همه مهمتر حوري هاي بهشتي.پتوي كثيف سلول رو روي خودش كشيد و به گوشه سلول خيره شد.شب اول كه پاشو تو سلول گذاشته بود؛توي همين گوشه؛سوسك مرده سياهي رو ديده بود كه لشكر مورچه ها در حال تيكه تيكه كردنش بودند.حالا ديگه نه خبري از سوسك مرده بود و نه انبوه مورچه ها؛مورچه ها كار خودشون رو خوب انجام داده بودند ديشب حدوداي موقع ها بود؛مماموراي اعدام اومده بودند و براي اجراي حكم برده بودنش به محوطه باز زندان ؛اول يه دكتر معاينه اش كرده بود و بعدش هم رفته بود پاي حلقه طناب دار؛وقتي كه طناب دار رو ديده بود؛هر چي زور مي زد كه تصوير بهشت و حوري ها رو توي ذهن خودش مجسم كنه نمي تونست.عوضش مدام يه تصوير بزرگ از يه سوسك سياه با انبوه مورچه هاي گرسنه اطرافش توي ذهنش ميومدوقتي مامورا مي خواستند طناب دار رو دوز گردنش بندازند :يه پيرمرد بالاي سكو اومده بود و فقط يه جمله گفته بود:به شكرانه اينكه پسرم موقع مرگ كلام سيدالشهداء بر زبانش بود و بخاطر جلوگيري از خونريزي هاي بعدي؛قاتل پسرم رو مي بخشموقتي كه مامورا به سلول برش گردونده بودند؛اون سلول كثيف و بدبو چقدر به نظرش زيبا و امن ميومدچند لحظه بعد مامورا اومدن كه به بند عمومي منتقلش كنند.در هاي فلزي و قفلهاي بزرگ ؛يكي بعد از ديگري باز مي شد .وقتي به محوطه زندان رسيد؛هنوز از بارون شب گذشته زمين خيس بود.ولي تيغه هاي آفتاب ؛دل ابرها و سياهي شب رو شكافته بود و روشنايي روز هر لحظه بيشتر فضا و زمين رو پر مي كرد.

پيام‌هاى ديگران

شنبه، 1 شهریور، 1382

شب مهتابی

كليد رو توي قفل چرخوندم و در خونه رو باز كردم.چراغهاي خونه ؛همه خاموش بود.تعجبي هم نداشت.ساعت از نيمه گذشته بود.از روي موزاييكاي سيماني حياط رد شدم و نشستم روي ايوون حياطماه ؛اون شب كامل بود و نور زيبايي فضا رو پر كرده بود.باد خنك نيمه شب تابستان؛برگهاي درخت هاي سپيدار بلند رو نوازش مي كرد و از تالالو برگهاي درختان سپيدار و صداي خش خش شاخه ها و نفس باد ؛چنان حسي توي وجود آدم مي ريخت كه دلت مي خواست كه تا صبح بشيني و نگاه كني و گوش كني و لذت ببري……..ولي خستگي شديد از كار روزانه؛مجبورم كرد كه بلند شم كه برم بخوابم.هنوز در اتاق رو درست باز نكرده بودم كه يه دفعه همه چراغهاي خونه روشن شد.يه لحظه فكر كردم كه دارم خواب مي بينم.ولي خوابي در كار نبود.تقريبا همه برو بچه ها با لباس شادي و سرور ؛آماده بودند و فقط منتظر من بودند.حتي آرش و همسرش كه خيلي وقت بود نديده بودمشون- هم اومده بودند. صنم با اون لباس سفيد ولبخند قشنگش:مثل ماه و سط جمع مي درخشيدهمه ؛با لبخند چند لحظه به من خيره شدند و با هم يك دفعه گفتند:تولدت مباررررررررك……چند لحظه اي طول كشيد كه تا از حالت بهت زدگي بيام بيرون…….رفتم و از همه نفر به نفر-تشكر كردم.و جواب تبريكاشون رو دادم ميترا-خواهر آرش سريع رفت كه بساط موسيقي رو راه بندازه.صنم ؛اروم بهم گفت:من خيلي سعي كردم منصرفشون كنم.مي دونستم كه اين موقع خسته اي……جواب دادم:بي خيال.يه شب كه هزار شب نمي شه.گرچه اون شب به اندازه هزار شب طول نكشيد.ولي به اندازه هزار شب خنديديم و لذت برديم.اون شب:دقيقا همون منظره زيباي روي حياط رو مجددا به چشم ديدم.ماه زيبايي وسط جمع مي درخشيد و ترنم نواي شاد موسيقي مثل همون نسيم خنك و روح بخش شبانه؛وجود همه رو نوازش مي كرد و به رقص و پايكوبي وا مي داشت....

پيام‌هاى ديگران

دوشنبه، 20 امرداد، 1382

حسرت

اين ني رفيق و همدم تنهايي هاي منه .هميشه همراهم بوده و هر وقت دلم گرفته و روزگار خسته ام كرده.صداي اين ساز نازنين ؛غمهام رو فرياد كرده و از دلم غصه ها رو ريخته بيرون.حتي تو اون روزهايي كه فولاد آتشين از آسمون و خاك خونين از زمين به سر و روم مي باريد؛نواي اين ساز:يار غار من بود هيچوقت يادم نمي رهحدوداي تنگ غروب بود.همون روز چند تا از رفيقاي نازنينم رو از دست داده بودم و به نواي ساز پناه آوورده بودم. از ني زدن و اشك ريختن كه فارغ شدم؛ديدم يه جوون كنارم وايسادهبه زحمت سنش به هيجده سال مي رسيد.لباسهاش نشون مي داد كه تازه جبهه اومده و چشمهاش با يه جور معصوميت خاص بهم خيره شده بود……بهم گفت:ببخشيد:من دنبال حاجي صباغ مي گردم؛بايد خودم رو به ايشون معرفي كنمبهش جواب دادم:صباغ خودمم .بيا جلوبرق از چشماش پريد و محكم و خبر دار سرجاش وايساد.بهش گفتم:به چه عنوان اينجا معرفي شديد.جواب داد: ار پي جي زن هستمتوي دلم به خودم لعنت فرستادم.اگه مي دونستم يه جوون بي تجربه رو برام مي فرستند؛هيچوقت درخواست شكار چي تانك نمي كردم.اسمش رو پرسيدم.اسمش جبار بود و بچه گرمسير.بهش گفتم:ما فردا عمليات داريم.شما و بقيه شكار چي ها نقش خيلي مهمي داريد.اگه شما موفق بشيد ؛عمليات پيروز مي شه.والا اون تانكها همه مون رو قتل عام مي كنندشاد و سر زنده گفت:اگه موفق بشيم؛قول مي ديد كه بهم ياد بدبد چه جوري ني بزنم؟جواب دادم: چرا كه نه…….به ساز خيره شد و گفت:اگه ياد بگيرم :هيچوقت‌ آهنگ غمگين نمي زنم.فقط آهنگ شاد....

وقتي عمليات شروع شد؛جبار بر خلاف ظاهر نسبتا آروم و قيافه معصومش؛مثل شير مي جنگيد و غولهاي فولادي رو شكار مي كرد.اينقدر فرز و تيز جابجا مي شد كه محال بود تك تير اندازها ي دشمن بتونند حتي سايه اش رو هم شكار كنندبلاخره خط دشمن شكست و عمليات پيروز شد.ما جزء اولين نفراتي بوديم كه به خط پدافندي دشمن رسيديم و سريعا شروع به احداث خاكريز كرديم. گرم سر كشي به ماشين آلات بودم كه چشمم به جبار افتاد .يه گوشه چمباتمه زده بود و نقطه نامعلومي رو ورانداز مي كرد.سريع رفتم طرفش و با شادي بغلش كردم و گفتم:خسته نباشي دلاور.كجا آموزش ديدي كه اينقدر خوب شكار مي كني؟چشماش رو به طرفم گردوند و خيره نيگام كرد.دهنش تا نيمه باز شد كه چيزي بگه.ولي صدايي از حلقومش در نيومد.يك دفعه چيزي تو ذهنم جرقه زد.با وحشت دست انداختم دور سرش و به گوش هاش نيگا كردم.هنوز خون از گوشهاي جبار سرازير بود.موج انفجار ناشي از شليك گلوله هاي آر پي جي؛جفت پرده هاي گوش جبار رو پاره كرده بود.ديگه جبار نه مي تونست آهنگ شاد بزنه و نه آهنگ شاد گوش كنه.

پيام‌هاى ديگران

دوشنبه، 13 امرداد، 1382

پرنده ای گريخته از بهشت

درست بيست و شيش سال پيش ؛نه .بيست و هفت سال پيش تو يه همچين روزی-دوازده مرداد - بوداون روز:يه روز معمولي نبود.چون صداي نقاره از منار مرقد امام هشتم توي مشهد پيچيده بود و نواي جشن و شادي رو نه تنها در شهر مقدس مشهد كه در همه عالم پراكنده مي كرد.توي همون روز؛هزار و خورده اي كيلومتر اون ور تر؛وسط  خاك كوير و توي خونه قديمي و دراندشت پدري من؛علاوه بر جشن و شادي تولد امام هشتم؛يه جشن ديگه هم بر پابود جشن تولد يك پسر.مادرم اصرار داشت كه به ميمنت تولد امام رضا؛اسم اين پسر رو بايد رضا بگذارند.ولي پدرم؛براي يادبود برادر جوونمرگش و شادي دل مادر بزرگم و سنت قديم فاميل؛اسم اون پسر رو فرشيد گذاشت..

يه نفر برام تعريف كرد كه توي بهشت :پرندگاني زندگي مي كنند كه كارشون آواز خوندن و لذت بخشيدن به اهل بهشته.ولي روزي مي رسه كه يكي از اين پرندگان؛از عيش و عشرت و خسته مي شه؛و براي تجربه كردن چيزهايي فراتر از ناز و نعمت  تصميم مي گيره كه از بهشت فرار كنه.پس به انتظار مي شينه و وقتي كه شب شد و نگهبانان بهشت به خواب رفتند؛ از بهشت فرار مي كنه و از عرش الهي به كره خاكي نزول مي كنه و لباس خاكي به تن مي كنه…….و اينجاست كه يه كودك متولد مي شه و پا توي كوره راه پر رمز و راز زندگي مي زاره

نمي دونم كه آينده برام چه خوابي ديده و چه سرنوشتي برام تدارك ديده.فقط مي دونم كه اون پرنده بهشتي اي كه سهمش از كالبد و دنياي خاكي؛تن و بدن فرشيد شد؛اگه براي سركشي و سختي كشيدن پاشو به اين دنيا گذاشته؛تا اينجا حسابي موفق شده و به مراد دلش رسيده.

پيام‌هاى ديگران

سه‌شنبه، 7 امرداد، 1382

يک نفر...مثل من

وقتي كه نيما داماد آينده-رو با دسته گل ديدم؛نا خود آگاه ياد خواستگاري رفتن خودم افتادم.اون مجلس ؛خيلي خلوت تر بود.فقط من بودم و پدر ؛ مادرم و صنم بود و پدر ؛ مادرش. ديگه نه برادر عروسي وجود داشت كه عين پلنگ زخمي آدمو ور انداز كنه و نه خواهر دامادي بود كه به نحوه چيدن اثاث خونه و ميوه و شيريني ها گير بده ولي تو مجلس خواستگاري خواهرم تمام اينها به علاوه يه خاله پر چونه خاله داماد-وجود داشت كه حسابي به اعصاب همه سوهان مي كشيدنيما هم كه خيلي خجول به نظر مي رسيد.عين بچه هاي دبستاني با انگشتاش ور مي رفت و گوشه لبش رو مي جويدبه گلهاي سرخ دسته گل كه خيره شدم؛ياد دسته گلي افتادم كه واسه صنم نازنينم رديف كرده بودم.يادمه كه به مغازه يكي از رفيقام كه گل فروشي داره رفته بودم و تقريبا تمام مغازه و گلها رو زير رو كرده بودم.وقتي كه دسته گلي كه خواسته بودم رديف شده بود ؛رفيقم ملتمسانه دعا كرده بود كه ايشالا خونواده عروس قبولم كنند كه ديگه اون طرفها پيدام نشه ؛منم جواب داده بودم:خيال كردي :هنوز مجلس نامزدي و عروسي مونده……........نگام رو از روي گلهاي قالي كف اتاق پذيرايي ورداشتم و خيره شدم به صورت نيما.وقتي كه سنگيني نگاهم رو حس كرد و سرش رو بالا گرفت؛براي اولين بار يه لبخند دوستانه رو تو صورتم ديد.سريع لبخندم رو جواب داد و بازم خيلي محجوبانه سرش رو انداخت پايينچند لحظه بعد؛خواهرم سيني چايي معروف رو گرفت دستش و اومد جلوي مهمونا.نيماي بي نوا وقتي مي خواست چايي رو از تو سيني برداره؛با چنان مهارتي دستش رو لرزوند و فنجون چايي رو چپه كرد كه دو تا فنجون ديگه هم چپه شدند.يادم اومد صنم وقتي سيني چايي رو جلوم گرفته بود؛يه نيگا به دور و برم كرده بودم و ديده بودم كه مادرم با مادر اون صحبت مي كنه و پدرم با پدر صنم بگو بخند راه انداخته و حواسشون به ما نيست.بعدش هم جوري كه فقط خودمون دو تا بشنويم با لهجه چاله ميدوني بهش گفته بودم:خانوم خوشگله..جيگر طلا..زن من مي شي؟

وقتي كه مجلس تموم شد و مهمونا رفتند؛رفتم تو اتاقم :كتم رو در آوردم و بدون اينكه بقيه لباسام رو در بيارم همونجور دراز كشيدم رو تخت؛مادرم اومد تو اتاق و ازم پرسيد:پسره به نظرت چه جوري بود؟جواب دادم :يه خورده دست و پا چلفتي كه هست.ولي رو هم رفته پسر خوبيهولي شما با مادرش به جدال مي رسيد؛حالا ببينيد من كي گفتم....

پيام‌هاى ديگران

دوشنبه، 30 تیر، 1382

گونی پاره

پاكتهاي ميوه رو گذاشتم تو آشپزخونه و داد كشيدم:حاج خانوم؟!كجايي؟!حاج خانوم-مادرم-اومد تو آشپزخونه و جواب داد:حالا چرا داد مي كشي؟…من همينجام…پرسيدم:عروس خانوم آينده-خواهرم-كجاست؟مادرم جواب داد :الان مياد…ديدم كارها زيادند و مادرم دست تنهاست.ميوه ها رو ريختم تو طشت و رفتم وسط حياط.با حوصله ميوه ها رو شستم و آوردم تو آشپزخونه.بعدش هم ميوه ها رو –با حوصله و دقت-چيدم داخل سيني .بعدش هم رفتم سريع دوش گرفتم و لباس پوشيدم.تا اون موقع؛عروس خانوم آينده هم تشريف مبارك آوورده بودند و داشتند همه جا رو وارسي مي كردند.ايشون اول اتاق پذيرايي رو كنترل كردند.بعدش هم تمام ظرفهاي حاوي ميوه و شيريني رو از نظر مبارك گذروندند و مورد تاييد قرار دادند.عليا حضرت همايوني به بنده كه رسيدند؛سر تا پاي حقير رو مورد وارسي قرار دادند و يك دفعه فرمودند:اين گوني پاره ها چيه كه پوشيدي؟!با صنم خانوم هم بخواي بري بيرون همينا رو مي پوشي؟!ما رو باش كه دلمون خوشه داداشمون مهندسه …..منم برق سه فاز از سرم پريد و گفتم:من گوني پاره پوشيدم؟من بخاطر اينا نصف شهر رو گشتم و كلي هم بابتشون پول دادم…مادرم اشاره كرد كه بي خيال شم و كل كل نكنم…رفتم تو اتاقم و كت شلوار قهوه اي رنگم رو پوشيدم.يه كراوات با يه گره شاهنشاهي هم ضميمه اش كردم و از اتاق زدم بيرون….هنوز پام رو از اتاق بيرون نذاشته بودم كه زنگ خونه به صدا در اومد.تو دلم گفتم:من گوني پاره مي پوشم؟امشب چنان حالي از دوماد آينده بگيرم كه خودش حظ كنه…...

پيام‌هاى ديگران

Link #1

Link #2


امکانات

لوگوي وبلاگ شما

 

حضور و غياب:


وبلاگ دوستان

   

  RSS 2.0